در حریم حرم رضوی
قرار یافت
آنچنان که گفت
خود را در نشئه ای فراتر از هر آنچه دیده بودم ،
یافتم و به معنایی دگرگونه رسیدم.
در مزار شاعر بزرگ ایران زمین
فردوسی پاکزاد
تأملی کوتاه در باب فرهنگ و ادب
و پیشینه های تاریخی ایران عزیز داشتیم.
دیداری تازه کردیم
با شاعر زمستان
اخوان ثالث
که در جوار فردوسی آرمیده است
و ناخودآگاه با یادآوری آنچه اکنون
درون سازمان مجاهدین می گذرد
زمزمه کردیم :
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است...
و البته در این میان
ابراهیم از هر فرصت و لحظه ای
برای راز گویی با امام رضا ( ع) بهره جست.
اصلاً من هیچگاه به ارتش آزادیبخش نپیوستم که بخواهم از آن جدا شوم و یا به قول آنها اعلام بریدگی کنم !!بلکه من را با دروغ و حیله به آنجا بردند.
ببیند تا زمانی که آنجا ما بودیم رادیویی برای گوش دادن به بچه ها نمی دادند ، حتی رادیو ماشینها را برداشته بودند تلویزیونی نداشتیم که با خارج از کشور ما بتوانیم تماسی داشته باشیم ، تلویزیون ماهواره ای بود که شبکه خود سیما را نشان می دادند آنهم دستچین شده ، حتی آن برنامه ای که برای عوامل اروپا پخش می شد برای داخل سازمان پخش نمی شد ، خودشان دستچین می کردند و به ما می دادند ، هفته ای یکبار ما شب های پنج شنبه امکان دیدن فیلم سینمایی را داشتیم.
امکان تلفن و نامه نداشتیم ، دسترسی به روزنامه نداشتیم ، فقط نشریات سازمان، باز هم همان خبرهایی که خودشان دلشان می خواست با همان دیدگاه ها و نقطه نظرها که به خورد بچه ها داده می شد یا بولتن های داخلی که عموماً تاریخ گذشته بود.
من الان جدا شده ام و از آن جهنم نجات پیدا کرده ام و می دانم که اعضای خانواده ام هم اگر حرفی می زنند و موضع گیری می کنند ، حرف ، حرف خودشان نیست ، از ته دل خودشان نیست ، چیزی هست که به آنها می گویند ، چون آنها دارند در آن جمع زندگی می کنند مجبورند که یک چنین کاری را بکنند .
من امیر بلوچی بچه ایرانشهر هستم.
در سال 79 به طور قاچاقی از ایران خارج شدم و به کشور امارات متحده عربی رفتم. برای مدت کوتاهی آنجا کار کردم و از طریق یکی از دوستانم که شماره تلفن ازش گرفتم، به بهانه خارج رفتن یکی از رابط های سازمان را آنجا پیدا کردم و با سازمان آشنا شدم. به من گفت که تو شش ماه می روی عراق، یک ریلی را طی می کنی و بعد از این که ریل تمام شد در کشورهای خارجی کار پیدا کنی. اما بالعکس موقعی که رفتیم عراق دیدیم نه خبری نیست، به دروغ و بهانه کار کردن و پول و زندگی من را برده بودند آنجا. آنجا که رفتیم من راه و رسم اینها را قبول نکردم و انصراف دادم که برمی گردم، اما نتوانستم برگردم. چند تا شرایط جلوی من گذاشتند: یکی اینکه باید دو سال در خروجی ما بمانی، بعد از آن تو را تحویل استخبارات عراق می دهیم، هشت سال هم باید در دولت عراق زندان بکشی، بعد از آن می توانی به کشور ایران برگردی.
...
من احمد صبوحی هستم بچه ایرانشهر بخش اسپکه.
در دبی مشغول کار بودم که یکی از رفیق هایم تلفن کرد و گفت که بیا، ما می رویم خارج، کشورهای اروپایی. با رابط های سازمان تماس داشتیم، بعد از آنجا ما را آوردند عراق و گفتند شما 6 ماه توی عراق هستید و بعد از 6 ماه شما را می فرستیم به خارج. آمدیم آنجا، توی سازمان که آمدیم، دیدیم نه، خبری از خارج نیست. بعد دیدیم که لباسهایمان را عوض کردند و به زور لباس تنمان کردند. برخوردهایشان طور دیگری بود. دیگر حرف برگشت نداشتیم و باید با آنها کنار می آمدیم تا روزی که یک در امیدی باز شود. تا زمانی که جنگ عراق و آمریکا شد.
عراق که سرنگون شد، دست ما باز شد. در زمان صدام حسین ما نمی توانستیم حرف برگشت را بزنیم. وقتی حرف برگشت از دهنمان بیرون می آمد، حرف اولشان این بود که شما را دو سال اینجا پیش خودمان نگه می داریم و بعد از دو سال دست صدام حسین می دهیم و هشت سال آنجا می مانید. دیدیم که ده سال زندگی مان توی زندانها هدر می رود و مجبور شدیم با آنها کنار بیاییم تا این که یک در امیدی باز شود که از آنجا فرار کنیم. همیشه توی نشستهای عملیات جاری بودیم، صد تا صد تا و پنجاه نفر پنجاه نفر می ریختند سرمان. بد و بیراه می گفتند. مجبور بودیم که توی تشکیلاتشان یک طوری خودمان را راضی بکنیم. هر کس که با آنها کنار نمی آمد، او را می بردند و سیر کتک می کردند و بعد در یک جای امنی نگه می داشتند و آنقدر طرف را عذاب می دادند که طرف مجبور شود پشیمان شود و برگردد به جای اولش. یعنی حرف برگشت نداشتیم.
...
چرا ارگانهای حقوق بشری چشم خود را بر روی جنایات گروه تروریستی مجاهدین در ایران بسته اند ؟
بیشتر جنایات تیم های تروریستی سازمان مجاهدین توسط کسانی انجام شده است که از عراق به ایران فرستاده شده بودند و از فرانسه هدایت می شدند .
من محمد عراقی هستم بچه شاهین دژ
در فروردین سال 81 در چابهار مشغول کار بودم که با یک هوادار سازمان به اسم عبد الماجد آشنا شدم و به اسم کار کردن در امارات که آدم فنی می خواهد - من فنی کار هستم، تأسیساتی هستم - گفت آنجا پول خوبی می دهند. وضعیت مالی من هم خوب نبود حتی گاهی اوقات در 24 ساعت یک وعده غذا هم نمی توانستم بخورم. من را با این بهانه به پاکستان کشاند. در پاکستان به من گفتند مجاهدین و فلان... من جا خوردم. گفتم مجاهدین چی؟ من آمدم برای کار کردن! من بچه دارم، زن دارم و ...
خلاصه گفت یا می آیی یا اگر نمی آیی از اینجا برگرد! من هم چون وضع مالی ام درست نبود و از اینها می ترسیدم که توی مرز من را لو بدهند به اسم منافقین و ... مجبور شدم به این کار تن بدهم. توی ذهن خودم گفتم می روم آنجا پنج شش ماه می مانم و بالاخره می گذارند بیایم بیرون، یک طوری در می روم. تا سلیمانیه که برسم، بقیه اش را خودم می شناسم. فرار می کنم می آیم. اما رفتن همانا و داخل سیاج نگهم داشتند تا زمانی که آمریکایی ها حمله کردند. اولین سوتی که کشیدند، حدود هفده هجده ماه پیش من از داخلشان درآمدم و به آمریکایی ها پیوستم. از آن موقع پیش آمریکایی ها بودم تا الان که برگشتم ایران
داخل مجاهدین که بودم از روز اول چون که با دستگاهشان آشنا نبودم، هوادار نبودم و شناختی نداشتم رویشان، تضاد و مشکل زیاد داشتم. حرف نزن! تناقض نکن! با کنار دستی ات حرف نزن! از این حرفها ... هشت ماه من را واقعا کشتند. کسی بود به اسم سعید نقاش و رحمان و نور علی و ... اینها ریختند داخل یک اتاق به حال مرگ کتکم زدند.
...
فقط در سایت هابیلیان ، دهها سند و مدرک از(قاچاق انسان ) بکارگیری اجباری افراد ،قتل ، اعمال فشار روحی تا سر حد جنون و خودکشی ، ضرب و شتم و بکار بردن الفاظ رکیک و فحاشی و اهانت وجود دارد که تنظیم کنندگان این گزارش ، آنها را از قلم انداخته و توجهی به آن ننموده اند!
علاوه بر نادیده گرفته شدن دامنه گسترده چنین رفتارهایی ، دیده بان حقوق بشر عامدانه و یا به دلیل پاره ای ملاحظات !! از چارچوب موضوع بد رفتاری با اعضای ناراضی خارج نشده و کوچکترین اشاره ای به سوابق خشونت بار و تروریستی این گروه ننموده است .
حق این بود که در کنار ِ طرح کشته شدن دو تن از اعضای ناراضی در زیر شکنجه ، به شهادت 5 تن از اعضای کمیته انقلاب اسلامی در زیر شکنجه های سبعانه کادرهای مرکزی سازمان مجاهدین اشاره می شد، که نشده است !
من محمدرضا پورشعبانی هستم
از طریق برادرم که در عراق بود، طی یک تماس تلفنی و آن وعده و وعیدهایی که برای خارج داده بودند، در سال 80 از مرز ترکیه به عراق منتقل شدم.
بعد از چند وقت که توی قرارگاه اشرف بودم، دیدم تمام مناسباتشان دروغ و کشک و پوشال است و خواستم برگردم، ولی راه برگشتی وجود نداشت، چون باید دو سال در خروجی خود سازمان می ماندیم و بعد هم می دادنت تحویل عراق و اینکه عراق کی تحویل می داد به ایران معلوم نبود، بعضی ها می گفتند باید تا چند سال توی زندان ابوغریب عراق بمانیم.
...
در قلعه ی الموت رجوی ، انسان ِ زنده وجود ندارد، همگی رباط هستند .همگی چشمان خود را بسته اند و فقط در ذهن بیمار، ناجی خود را رجوی می دانند.اکثریت نفاق که به قول خودشان قصد آزادی ایران را دارند افرادی هستند که جزو بزهکارترین طبقه ی اجتماع به شمار می آیند.افرادی که روزانه در ذهن خود ، حمله به بانکها و مراکز خرید و تجاوز به ناموس خلق را در سر می پرورانند.انقلاب مریم که نفاق آن را معجزه ای برای خود می داند چیزی نیست جز طوق انداختن بر گردن مردهای حاضر در اشرف .خانواده ها را از هم جدا کردند ، بچه ها را از پدر و مادر دور کردند و در اروپا به گدایی واداشتند، ولی مسعود هم چنان طلاق نداده و انگشتر خود را به دست دارد.من و امثال من ،جوانان کشور را به راحتی فریب داده و با وعده های کذایی به الموت اشرف کشاندند.چنگیز مغول و هیتلر با تمام جنایتهایشان هیچگاه با افراد خود چنین نکردند که رجوی می کند.
من محمداکرم ابرکار، بچه سرباز هستم.
سال 81 از امارات به سازمان رفتم. نزدیک به یک سال داخل سازمان بودم. آدمهایی که داخل سازمان بودند خیلی با ما بد رفتار کردند و هر کار دلشان می خواست با ما می کردند. داخل سازمان کارهایی می کنند که دست به خودکشی بزنی، دست به کارهای دیگر بزنی، واقعاً این سازمان بود که همه جوانها را می کشید طرف خودش به بهانه کار و زندگی و ...
بعد از یک سال زمانی که از جنگ برگشتیم با سازمان اختلاف پیدا کردم، بعد از نزدیک یک سال از سازمان جدا شدم و آمدم به کمپ آمریکایی ها. یک سال و هشت ماه توی کمپ آمریکایی ها بودم و آمریکایی ها هم با ما بد برخورد می کردند. همه جا توی سازمان و پیش آمریکایی ها خیلی با ما بد رفتار کردند. این پروسه ای بود که من در سازمان و کمپ آمریکایی ها طی کرده بودم.
...