Skip to main content

EN | AR | AL

تقویم یک مادر؛ شمارش روزهای فراق

تقویم یک مادر؛ شمارش روزهای فراق

گفت‌وگوی هابیلیان با مادر شهید پوریا شیخ

در جهان مادرانۀ عشق، فرزند شکوفه‌ی باغ زندگی و هستیِ مادر، فدای لبخند اوست. این عشق آن‌چنان ژرف ‏است که مادر، تمام رنج‌های عالم را به این امید به جان می‌خرد که سایه‌ای از غم بر این شکوفه ننشیند. اما ‏وقتی سایه‌ی شوم ترور، همین نهال امید را در سبزترین بهار زندگانی‌اش می‌خشکاند، مادر چگونه با این خزان ‏بی‌پایان کنار می‌آید؟ برای پاسخ به این پرسش در سفر به سیستان و بلوچستان، دیار مرزداران غیرتمند ‏ایرانی، با مادری هم‌کلام شدیم که در فراق فرزند جوانش، همچون شمعی در سوز و گداز است. می‌گویند ‏زمان تمام زخم‌ها را التیام می‌بخشد و خاک سرد، شعله‌های سوزان دل را به خاکستر می‌نشاند؛ اما گویی برای ‏این مادر، زمان از حرکت ایستاده و در دل او، گذشت روزها بر تیزی غمش افزوده و سردی خاک، تنها بر ‏حرارت اشک‌هایش دامن زده است. این مادر مغموم تقویم زندگی‌اش را نه با گذر فصل‌ها که با شمارش ‏روزهای فراق فرزندش ورق می‌زند و در سکوت سنگین خانه، هنوز صدای پای پسرش را می‌شنود.‏

مادر پوریا برای ما از مهربانی فرزندش گفت. فرزندی که از کودکی در سایه‌سار مسجد بالید و همیشه لبخند بر ‏لب داشت. پوریا از تبار جوانانی بود که نام مبارک حضرت زهرا(س) پناهگاه و گره‌گشای مشکلاتش بود. ‏جوانی که دست‌رنجش را به دیگران می‌بخشید و در پاسخ به نگرانی‌های مادر با آرامش می‌گفت: «دنیا دو ‏روزه». پوریا آنچنان در قلب اطرافیانش نفوذ کرده بود که دوستانش هنوز فقدان او را باور نمی‌کنند و برادر ‏کوچک‌ترش هم روزها را به زل‌زدن به عکس‌های دو‌نفره و نشستن بر سر مزارش می‌گذراند، گویی شمارش ‏ثانیه‌های فراق، تنها کاری است که از جان بی‌تابش برمی‌آید. آنچه از نظرتان می‌گذرد صحبت‌های مادر شهید ‏پوریا شیخ از شهدای حمله تروریستی گروهک تروریستی جیش‌الظلم در آذر 1402 به راسک است.‏

پوریا جان فرزند اولم بود. خیلی مهربان بود. هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی‌خواست. وقتی که حقوق ‏می‌گرفت به او می‌گفتم، مامان به فکر خودت و زندگیت باش. لبخند می‌زد، می‌گفت: «مامان دنیا دو روزه». ‏می‌گفتم خب باید به فکر خودت هم باشی. همیشه روی لبش لبخند داشت. از کودکی در مسجد بزرگ شد. ‏سوم دبستان پیش‌نماز مدرسه‌ بود. اینقدر مهربان بود که پس از شهادتش از روستاهای هرمزگان آمده بودند.‏

استخدام پوریا جان در نیروی انتظامی از اینجا شروع شد که یک روز گفت: «دوستم می‌خواهد به نیروی ‏انتظامی برود، من هم با او می‌روم». در آنجا به او گفته بودند تو به درد نیروی انتظامی می‌خوری. او هم ‏مشتاق شد و گفت می‌خواهد به نیروی انتظامی برود. با ورودش به نیروی انتظامی مخالفت کردیم. به او گفتیم ‏تازه دانشگاه قبول شدی، درست را ادامه بده، مدرک بگیری بعد برو. گفت: «نه، دوستانم دارند می‌روند، من ‏هم می‌روم». با دوستان دوران دبیرستانش رفت. دوره آموزشی را در تهران و چهار سال هم در هرمزگان بود. از ‏نیروهای سیستان و بلوچستان در آن دوره فقط دو نفر رسمی شدند. اینجا هم که آمد به راسک اعزام شد. ‏گفتم می‌خواهم بیایم و محل خدمتت را ببینم. گفت مامان اینجا جای تو نیست. گفتم پس چطور جای تو ‏هست؟ می‌گفت: «من راحتم مامان». همکارانش می‌‌گفتند پوریا و محمدحسن براهویی قهرمان‌های راسک بودند، ‏اینقدر که این دو تا بچه قوی بودند.‏

میلاد حضرت علی (ع) می‌خواست داماد شود. دو، سه روز جلوتر هم برایش ‏کت و شلوار خریده بودیم. بهش گفتم مامان بمان. گفت: «می‌روم و زود بر می‌گردم». قبل از اینکه مرخصی ‏بیاید می‌گفت: «مامان برنامه بریز به سفر برویم». تمام دل‌نوشته‌هایش را با یاد فاطمه زهرا (س) شروع می‌کرد و پایان می‌داد. نوشته‌هایش از دوران آموزشی ‏هست که نوشته «امروز امتحان تیراندازی دارم، یا فاطمه زهرا کمکم کن». شب شهادت فاطمه زهرا هم این ‏اتفاق برایش افتاد.‏ یک هفته قبل از اینکه این اتفاق بیافتد، دوستش علیرضا اکبری از بجستان و ابوالفضل شهریاری از زابل ‏آمدند. همه آن‌ها با هم رفتند.

صبح جمعه بود. یک نفر زنگ زد گفت: «هرچه به پوریا زنگ می‌زنیم جواب تلفن را نمی‌دهد». گفتم دیشب ‏ساعت 11:30 با پوریا صحبت کردم، گفت خیلی خسته است، از تهران بازرس داشتند، می‌خواست استراحت ‏کند. نمی‌دانستم بچه‌ام شهید شده بود و من خبر نداشتم. یکی از دوستان پوریا به برادرش پویا زنگ زد. پویا ‏گفت: «مامان ایمان می‌آید دنبالم تا برویم بیرون». گفتم شما که بدون داداشت جایی نمی‌روی، بگو کجا ‏می‌خواهی بروی. نگران شدم. شروع کردم به تماس گرفتن با تلفن شهید. مدام زنگ می‌خورد ولی کسی بر ‏نمی‌داشت. به ایمان دوستش گفتم بگو برای پوریا چه اتفاقی افتاده. گفت خاله چیزی نشده، پایش تیر خورده. ‏داداشم به همکارانش زنگ زد، گفتند بچه‌ها شهید شدند. گفتم من را ببرید پیش پوریا. داداشم گفت، کجا ‏می‌خواهی بروی، می‌آورندش. همکارانش می‌گفتند اگر جانفشانی پوریا نمی‌بود آن شب بالای 50 نفر شهید ‏می‌دادند. ‏

هنوز برای بچه‌ام می‌سوزم. برادرش هنوز هم به خودش نیامده. هنوز می‌گوید: «من باور نمی‌کنم. داداشم بر ‏می‌گردد.» این دو برادر خیلی با هم صمیمی بودند. وقتی پوریا به خدمت می‌رفت، پویا تا سه روز از اتاقش ‏بیرون نمی‌آمد و مدام چشم انتظار پوریا جان بود. الان 21 ماه و 13 روز است که پوریا شهید شده، پویا جان ‏هنوز توی اتاقش نخوابیده. تمام عکس‌های دونفره‌شان را قاب گرفته و می‌گوید: «داداش منتظرتم». کارش ‏همین شده که برود گلزار بنشیند و برگردد. می‌گوید اگر برای شما یک پسر بود، برای من همدم و مونس و ‏دوستم بود، همه کسم بود، پشتم بود.‏ همه جای زندگی‌ام حسش می‌کنم. نمی‌دانم باورتان می‌شود یا نه؟ یک روز در خانه تنها بودم. اینقدر حالم ‏گرفته بود. داشتم قرآن می‌خواندم. با پوریا حرف می‌زدم و می‌گفتم پوریا تو دیگر نیستی. ماشین لباسشویی خودبه‌خود روشن و خاموش شد. یک‌طوری می‌خواست به من بفهماند که من پیشت هستم.