جنگ
پر از خاک،
پر از خون
با صورتی خراشیده،
خاک آلود
در ویرانه های شهر
میان دود و غبار
میان آدم های بی روح
عروسک تنهای تنهاست
این
رسم جنگ است
نام و نام خانوادگی: اسما عباس پور
روز جمعه آسمان رنگ سیاه
موشکی مثل لجن روی گیاه
کودکی همراهِ قلبِ صاف و پاک
دست در دست پدر بر زیر خاک
تار موی خونی اش روی تشک
شهر او زیر ستم خورده کتک
ماه بر اجسادشان تابید نور
روحشان سمت خدا میرفت، دور
یک ستاره میشدند نزد خدا
از صدای ترس و موشکها جدا
راه ایران تا ابد بی ادعاست
راه ایران راه منجیِ خداست
حسنا تقی پور
هر روز رنج بیشمار
هر روز میبیند عذاب
لب های کودک خشک شد
در حسرت یک جرعه آب
با صد امید و آرزو
ویران شده آسایشاش
تنها صدای مادر است
لالایی آرامشاش
آجر ندارد خانه ها
هر سقف آمد بر زمین
یک بچه در گهواره اش
جان داده بر جان آفرین
حلما تقیپور
خانم زهره اکبر آبادی، مربی مسئول کتابخانه پستی نیشابور، استان خراسان رضوی
اثر اول: آتش..
این آتشی که شما را در بر گرفته؛
آه دل مردمی است که سالها با کینه ی شما زندگی کرده اند.
این همان فریاد «العطشی» است که هزار و چهارصد سال پیش
کودکان حسین(ع) از جگر برآوردند...
و این آتش ؛
میراث پدران شماست که امروز به دستتان رسیده است...
این همان فریاد مظلومیتی است که در طول تاریخ
در هر گوشهی دنیا بلند شد؛
و گوشهای کرِ شما نشنید...
این نغمهی همان لالایی است که مادران بسیاری در جنگ آهسته در گوش کودکانشان نجوا کردند؛
تا صدای شلیک های پیاپی شما ، کودکی شان را خط خطی نکند...
این بغض فروخورده ی زنانی است که ایستادند ؛
وقتی مرد زندگیشان می رفت
تا مقابل دشمنی که به دروازه های شهر رسیده بود،
جانش را سپر کند...
این همان چشمان خیس کودکانی است که در حسرت آغوش پدر مرد شدند ..
این پاسخی است به جهان خواری شما؛
که سیری ندارد...
و سرانجام روزی همین آتش شما را خواهد خورد.
زهره اکبرآبادی
مربی کتابخانه پستی نیشابور
اثر دوم: مادرانِ ما
مادرانِ ما را دست کم نگیرید؛
مادرانِ ما بچه شیر می زایند و مردِ میدان بزرگ می کنند.
مادرانِ ما
آتش که ببارد؛
چتر می شوند روی سر تمام کودکان جهان.
مادرانِ ما
حتی از پشت قاب شیشه ای تلویزیون هم
جهانی را به بازی می گیرند
مادرانِ ما پیروز این میدان هستند...
زهره اکبرآبادی
مربی کتابخانه پستی نیشابور
خانم منیره هاشمی، مربی فرهنگی مرکز 5 مشهد، استان خراسان رضوی
اثر اول:
ما نوجوانان وطن هستیم
ماها همان آینده سازانیم
در استواری کوه البرزیم
ما آفتاب صبح ایرانیم
*
در روزهای سخت می بینید
ما محکمیم و مثل الوندیم
از دشمن نادان نمی ترسیم
در را به روی ترس می بندیم
*
ما با شعار کار و درس امروز
فردای خود را خوب می سازیم
ما آن عقاب تیز پروازیم
در اوج ها در حال پروازیم
*
آینده ایران به دست ماست
باید قوی باشیم چون آهن
با کوشش ما می شود آری!
ایران ما مانند یک گلشن
*
ما نوجوانان وطن هستیم
با قدرت و اندیشه ای پویا
ما خوب می دانیم که دشمن
می ترسد از کار و تلاش ما
*
الگوی ما شد حضرت قاسم
آن نوجوان روز عاشورا
آن نوجوان سربلندی که
تقدیم قرآن کرد جانش را
*
در دست ما نیروی بی پایان
مردان کار و قدرت و زوریم
فردای ما فردای ایران است
از تنبلی ها تا ابد دوریم
*
ما نوجوانان وطن هستیم
ماها همان آینده سازانیم
در استواری کوه البرزیم
ما آفتاب صبح ایرانیم
منیره هاشمی
اثر دوم: آرش کمانگیر
آرش کمانگیر
یک شکارچی نیست
توی سینه ی او
قلب مهربانی ست
*
تیر او نخورده
سمت کبک و آهو
تو شنیده ای از
قهرمانی او ؟
*
تیر می زد آرش
سمت دشمن ما
او شکار می کرد
دشمن وطن را
*
توی خاک من هست
صدهزار تا شیر
کشورم پر است از
آرش کمانگیر
منیره هاشمی
خانم زهرا محدثی خراسانی، مربی فرهنگی مرکز 6 مشهد، خراسان رضوی
«دیو کودک کُش»
کربلا بود؛ حالا ایران
حق و باطل صف کشیده
این طرف صبح حسینه
اون طرف شام یزیده
قاتل مردم غزه
دیو کودک کُشِ صهیون
ترس و وحشت داره از ما
که بذاره پا تو میدون
حالا این دشمن بزدل
دشمن حقیر کوچک
نیمه شب ها چند تا بمبو
می ریزه رو خواب کودک
دلای مردم ایران
روشن از مهر و یقینه
عاشقی حس غریبی
که با خونشون عجینه
بهار از ما جون می گیره
گرچه باغ پرپریم ما
دشمن اینو نمی فهمه
بکُشه، زنده تریم ما
زهرا محدثی خراسانی
فاطمه اشرفی راد
کلاس هشتم
تلفن: 091560085090
خراسان رضوی، مشهد
گلوله ای قطار وار می رسد
بهشت چشم انتظار می رسد
امید زندگی برای بچه ها
بدون سرنشین و بار می رسد
صدای سرد گلوله های گرم
به جای خنده بهار می رسد
نفس بکش نفس بکش کمی بمان
شهید من بمان قطار می رسد
کیانا امتحانی، کلاس نهم، عضو انجمن آفتاب و مرکز 10 مشهد، خراسان رضوی.
من حاضرم که چشم مرا، جنگ، تر کند
صد بمب گوش های مرا هم که کر کند
من باز دوست دارمت ای میهن عزیز
بگذار تا که مرگ مرا زنده تر کند
هر کس که خواست سر بدهد بابت وطن
لطفا بگو که زود مرا هم خبر کند
ای کاش گریه های پسر بچه یتیم
فکری برای حال حقوق بشر کند
آماده ام که جان خودم را فدا کنم
شاید خدا به بنده خود یک نظر کند
فکر میکنی خدا تو آسمونه
خدا تو ذهن ماست تو قلبامونه
یه کنجی از دل، پیشمون نشسته
به حرفامون گوش میده، مهربونه
خدا یه چند وقتی میشه که دنیا
پر از غم و غصه و اندوه شده
دیگه کسی دست نمیده به آشتی
قهر هامونم حسابی انبوه شده
دنیا داره از همدیگه میپاشه
جنگ مهمون روزا و هم شبا شه
چی میشه که منجی عالم بیاد
کوزه دلها بشکنه دریا شه
منجی عالم صدامون و داری
غزه داره می میره از بی کسی
میشه بیای کمک کنی به غزه
کمک کنی به گلهای اطلسی
دهان خشک غزه رو میبینی
روزه داره تشنه شده حسابی
ایشالا که یه روز از این جمعه ها
میشه تموم آسمون ها آبی
کیانا امتحانی
آقای مهدی صحرایی ، مربی پاره وقت سبزوار، استان خراسان رضوی
آن شب که به ما دستدرازی کردی
بیهوده خیال سرفرازی کردی
امروز ولی یک سگ زخمی هستی
چون با دُم شیر خفته بازی کردی
مهدی صحرایی
جز موش در آن سنگر سیمانی نیست
آیندهیتان به غیر ویرانی نیست
یک مرد مسلح شما در حدّ ِ
بانوی خبرنگار ایرانی نیست
مهدی صحرایی
بر قوم پلید ماجراجو لعنت
بر گرگ دریده چشم پر رو لعنت
بر ارتش کودککش صهیون نفرین
بر بنیامین نتانیاهو لعنت
مهدی صحرایی
برای دختر گوشواره قلبی ریحانه سلطانی نژاد / شهید حادثه ی تروریستی کرمان دی ماه ۱۴۰۲
قسم به خون و به ماتم به ایِّ ذنبِِ ها
به سیل وحشت و خون و غم زمستانه
به خون جاری و صبر و به روح آواره
به خنده های پر از آرزوی ریحانه...
قسم به ظهرِ زمستان به آن دمِ کرمان
به پرکشیدنِ تلخِ هزار پروانه
به هم مسیری او با شهید شش ماهه
به آیه آیه ی پیکر، به خون ریحانه
که داغ غنچه ی پر پر نمیرود ازیاد
اگر چه مصروع و مجنون شویم و دیوانه
شبیه قاصدکی نرم و بی صدا رفتی
مثال ماهی قرمز درون رودخانه
مگر نه اینکه مهاد شکوفه در باغ است
چرا درون مزاری عزیز دردانه؟
برای کیفر خونت همیشه بیداریم
صبور و ساکت و راحت بخواب ریحانه
مبینا حریفی
می رسد صبح و طلوع روز نصرت دیدنی ست
من یقیندارم کهبختنحس صهیون رفتنیست
من یقین دارم که آخر سر همین کودک کشان
خونشان با مرگ ، مرگ باخونشان برچیدنیست
ننگ و نفرین بر تن میهن فروشان تاابد
خون خائن خون هر میهن فروشی ریختنیست
ای وطن ای مام پر رنج و پر از درد کبیر
قدمتت را پاس میداریم و بحرت دیدنی ست
در کتاب حضرت الیاس و قرآن آمده است
یکصدا بارمز یا االله صهیون رفتنی ست
گرچه ایران رنج دوران دیده در تاریخ لیک
غیرت مردانه ی مردان میهن گفتنی ست
ما به حقانیت انّا فَتَحنا زنده ایم
دولت صهیونِ کودک کش اگرچه مردنی ست
مبینا حریفی
دوباره دست سیاهی که خنده را خط زد
دوباره چهرهی غمگین غزه درباران
دوباره قاب شکسته،عروسک زخمی
دوباره کودکیِ مانده زیر بمباران
به عشق بازی این اشکهای بیپایان
به آیه آیه ی سبز و منور قرآن
تمام می شود این شب به حق قدسُ لنا
و دور میشود از جنگ، کودک گریان
تمام میشود این غزوه از سر غزه
و شاد می شود این گاهواره ی ادیان
صدای گریهی دختر صدای ظلم و ستم
برس به دادِ غریبان به وقت بانگ اذان
تو ای امید نفسهای حبس در سینه
تو ای ستاره منجی و ناجیِ انسان
مبینا حریفی
عوعوی سگان نزد وطن جنگ نباشد
خون دادن مان بهر وطن ننگ نباشد
ویرانیِ ایرانی بسی خواب بُوَد خواب
آخر سر این خواب به جز مرگ نباشد
در جلوه ی شیران سخن خوک فکاهی ست
تهدید مقامر سخن جنگ نباشد
کی حائز قدر است رجز خوانی کرکس ؟
سیمرغ و مگس هیچ که هم سنگ نباشد
ماییم که از تیره ی فرهادیم و رستم
در تاریخ ما غیر به فرهنگ نباشد
ای توده ی بدخیم و عبوسِ سرطانی
عمرتو به جز دفتر صد برگ نباشد
در غیرت ما نیست وطن درد بگیرد
آبادی و ویرانی هماهنگ نباشد...
مبینا حریفی
دوباره دست سیاهی که خنده را خط زد
دوباره چهرهی غمگین غزه درباران
دوباره قاب شکسته،عروسک زخمی
دوباره کودکیِ مانده زیر بمباران
به عشق بازی این اشکهای بیپایان
به آیه آیه ی سبز و منور قرآن
تمام می شود این شب به حق قدسُ لنا
و دور میشود از جنگ، کودک گریان
تمام میشود این غزوه از سر غزه
و شاد می شود این گاهواره ی ادیان
صدای گریهی دختر صدای ظلم و ستم
برس به دادِ غریبان به وقت بانگ اذان
تو ای امید نفسهای حبس در سینه
تو ای ستاره منجی و ناجیِ انسان
مبینا حریفی
خانم مبینا حریفی، عضو ارشد انجمن ادبی آفتاب و مرکز دو مشهد، استان خراسان رضوی
عوعوی سگان نزد وطن جنگ نباشد
خون دادن مان بهر وطن ننگ نباشد
ویرانی ایرانی؟ بسی خواب بود خواب
آخر سر این خواب به جز مرگ نباشد
در جلوهی شیران سخن خوک فکاهی ست
تهدید مقامر سخن جنگ نباشد
کی حائز قدر است رجز خوانی کرکس؟
سیمرغ و نسر هیچ که هم سنگ نباشد
ماییم که از تیره فرهادیم و رستم
در تاریخ ما غیر به فرهنگ نباشد
ای تودهی بدخیم و عبوس سرطانی
عمرت به جز دفتر صد برگ نباشد
در غیرت ما نیست وطن درد بگیرد
آبادی و ویرانی هماهنگ نباشد...
شاعر : مبینا حریفی
غولی با دوازده چشم می آید و
شبی با دوازده ستاره سرخ آن را بی اثر میکند.
اژدهایی با دوازده سر می آید و
ماری با دوازده نیش زهر آگین،
جادوگری با دوازده چهره ی سیاه
امّا؛
کودکی با دوازده زخم در پیکر کوچکش این طلسم را نابود میکند،
جهنمی از دوازده در زبانه میکشد؛
امّا
امّا اشک مادران داغدیده باران میشود ،
طوفان میشود ، دریا می شود و دوزخ را خاموش میکند؛
جنگلی بزرگ که درختانش را سوزانده اند اما هر نهال کوچکی رویای جنگلی در پیش است.
برکت خون سرخ کودکان جنگ،
بیابان زرد دنیا را
سبز خواهد کرد.
مبینا سعادتی
کاش
بادبادکهای رنگی در آسمان می رقصیدند
و عروسیِ خالد به خیر ختم می شد
کاش
برادرم برای همیشه پیش خدا نمی رفت
و دوستم گم نمیشد
مادر نگاه کن ! قاصدک!
من مطمئنم که از پیش خدا آمده است...
متینا حریفی
محرم بود و ماه سوگواریه خدا
در جهان اتش به پا بود و علم ها در هوا
سین زن ها در وسط مشغول انجام رسوم
سالمندان گوشه ای در حال گریه یک صدا
مادرانِ کودکان در حال لذت بردن و
کودکانِ مادران در حال بازی بی صدا
کودکی نوزاد در بال های مادرش
شیر می نوشید و همراه میشد با نوا
ناگهان چند آدم ظالم که شیطان زاده اند
از میان جمعیت فریاد کردند ای خدا
حق مردم این نیست و می کنند اینها جفا!
ما برای حق مردم امدیم
ما برای عدل و داد جان را چو از کف میدهیم
ما برای مردمان تن را به ناگه می دهیم
ناگهان قلقله خوابید و سکوت بیدار شد
ناگهان انفجاری بس مهیب آغاز شد
ناگهان دید مادر که ثنا
از زمین تا آسمان پرواز کرد ان بینوا
رفت و رفت تا در آغوش ایزد جا گرفت
در میان ابر ها ی روز او آرام گرفت
محمد افسرپناه
مهدیار شهریاری، کلاس نهم،
و ناگهان
روشن است این ماشین
و هوا خاموش است
میرود تایر، آرام آرام
و خیابان خالیست
محو این حال عجیب
این هوا
این صدا
این هیاهوی غریب
از خودم میپرسم
که چرا؟
که چرا؟
فکر من نیست میان این راه
و کجاست؟
و کجاست؟
در میان گیسوان معشوق؟
یا کنار خاطرات تازه؟
یار در خانهمان منتظر است.
من به او گفتم:
«زود بر میگردم»
ناگهان خاموشی
ناگهان بمب و صداهای مخوف
ناگهان خون!
ناگهان درد بزرگی که مرا با خود برد
و دگر هیچ
من به او گفتم:
« زود برمیگردم»
دیر شد
دیر شد
آری دیر
زیر قولم زدهام
و خداحافظ عشق!
عشق
عشق
و شروعی دیگر...
مهدیه سادات حسینیراد،
نام اثر: حتی صدای جنگ
حنجرهی پنجره را میشکند
دست دیوار را، شانه ی آجر ها را،
و دل مادرت را... بغض!
حتی صدای جنگ هم
رویاهایت را از سرت نپرانْد؛
آن شب
آرزو ها که روی بالشتت میخزیدند
دنیا خیلی کوچک بود..
برای دختری که جنگ بیدارش نکرد
و شقایق شد، خواب بلندش
مهدیه سادات حسینی راد
خرداد ماه ۱۴۰۴
هوا تاریک است
چشمان آبی عروسکم می لرزد
شانه ی خانه می لرزد
زانوهایم می لرزند
و مامان
تکان نمی خورد
مداد شمعی سبزم تمام شد
و می ترسم رنگ زیتون هایمان را
فراموش کنم
رنگ خنده های بابا
و رنگ موهای خواهرم را
آسمان خاکستری
ماهی ها سیاه
دامن سرخ عروسکم سیاه
شاید کوررنگی گرفته ام.
مهدیه سادات حسینی راد
چشم هایش فرات
تمام تنم لرزید
تنش لرزید
کودکی که فرات
در چشم هایش خیس میخورد ..
کودکی که قنداقه
به خونش بوسه میزد ..
تمام تنم لرزید
دستش لرزید
مردی که تمام آسمان
خیره به انگشترش بود !
نهری روی تنم میسوخت
تمام تنم میسوخت
آنطرف
مادری دلش لرزید
تمام دشت اشک ریخت
با روضه ی باد و
گهواره ی خالی ؛
شش ماهه ماهتر شده بود ..
مهدیه سادات حسینی راد
تقدیم به دختران قربانی ترور
خانه ی گرم، سقف و شومینه
دلخوشی های ساده و کوچک
کاردستی درست میکردی،
کاغذ و تا... شبیه یک موشک
- ••
به خودت آمدی و میدیدی
همه جا رد پای موشک را
داشت یک جنگ واقعی میشد
داستان خیالی ات حالا!
- ••
نگران عروسکت هستی...
آرزوهات زیر آوار اند!
اصلاً_ این بمب های بیوقفه...
از شما ها چرا طلبکار اند؟
- ••
خاک هارا تکاندی از مویش
تو به فکر عروسکت بودی
غرق دنیای دخترانه ی خود...
مرد میدان شدی به این زودی!
- •
بال هایت چقدر زخمی شد
خانه ات بر سرت خراب شده...
نور، شب را شکست خواهد داد!
آسمانت پر از شهاب شده
مهدیه حسینی راد
مهدیه سادات حسینیراد، عضو کارگاه و انجمن ادبی آفتاب، کلاس دهم، استان خراسان رضوی، مشهد
نام اثر: حتی صدای جنگ
حنجرهی پنجره را میشکند
دست دیوار را، شانه ی آجر ها را،
و دل مادرت را... بغض!
حتی صدای جنگ هم
رویاهایت را از سرت نپرانْد؛
آن شب
آرزو ها که روی بالشتت میخزیدند
دنیا خیلی کوچک بود..
برای دختری که جنگ بیدارش نکرد
و شقایق شد، خواب بلندش
مهدیه سادات حسینی راد
«من به یادتان»
غصهها و غم نشست
بر دل غریبتان
کودکان بیپناه
کودکان جان فدا
غزه غرق خون شده ست
رودی از فراق شد
اشک روی چشمتان
جاری است و پاک و ناب
من به یادتان مدام
ذکر ربنا به لب
من به یادتان مدام
بیقرار، روز و شب
دست دشمنان به دور
از نگاه پاکتان
دست آسمان بلند
بر دل زلالتان.
مهلا محدثی خراسانی
کلاس پنجم
زهرا نسیم طوسی
آسمان شهر را فریاد کرکس ها گرفت
روح مردم را صدایی گنگ و بی معنا گرفت
خنده ها رفتند، گم گشتند زیر بار مرگ
کودکان نیمه جان را شعله سر تا پا گرفت
مارهای پیر مغرورانه زهری تر شدند
رنگ خون از زهرشان پیراهن دنیا گرفت
هر نفس بوی هوس می آید از حلقومشان
از رفح تا غزه را بین جور جان فرسا گرفت
---------------------------------------------
در سکوت شهر سرد و ناامید
شهری از ویرانه در عصر جدید
کودکی از داغ مادر داد زد
درد را با جان و دل فریاد زد
گفت: مادر پس چه شد قول شما ؟
رفته ای مثل پدر پیش خدا ؟
گفتم ای کودک چه شد بابای تو ؟
میرسد تا آسمان غوغای تو
گفت دیشب کرکس دود و صدا
باز هم آمد به مهمانی ما
مادرم میگفت : تو مرد منی
مرهم جان پر از درد منی
رفته بابایت به دیدار خدا
بر نمیگردد از آنجا پیش ما
کرکس آمد بار دیگر جنگ شد
شهر زیتون با دلم همرنگ شد
در هوای شهر سرد ناامید
آرزو های پسر شد ناپدید
آی مردم کودکان غزه هم
مثل مردان و زنان دارند غم
کودکان غزه کودک نیستند
با دوچرخه یا عروسک نیستند
یوسف نودهی