Skip to main content

EN | AR | AL

جنبش چپ؛ الهام بخش مشی چریکی در ایران

جنبش چپ؛ الهام بخش مشی چریکی در ایران

گفتگوی هابیلیان با مرتضی میردار

مرتضی میردار، معاون ضبط تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی و بنیانگذار بزرگترین آرشیو تاریخ شفاهی ایران است. از ایشان کتاب‌های متعددی از جمله دوجلد کتاب «خاطرات حجت‌الاسلام‌والمسلمین ناطق نوری» منتشر شده است. علاوه‌براین، مرتضی میردار مصاحبه‌گر كتاب «خاطرات حبیب‌الله عسگر اولادی» نیز بوده است.

گفت‌و‌گوی ما با ایشان درباره عملکرد سازمان مجاهدین خلق(منافقین) در سال‌های پیش از انقلاب پیش‌ِروی شماست.

علت تشکیل گروه‌های سیاسی با گرایش‌های چپ چریکی چه بود؟ چه‌شرایطی پیش آمد که گروه‌های چپ با مشی چریکی شکل گرفتند؟

به‌طورعمده از پایان دوره مشروطه زمینه‌های اجتماعی برای شکل‌گیری و ورود جریان چپ به ایران از مدخل روسیه تزاری (شوروی) پدید آمد. یعنی خاستگاه اصلی چپ، مارکسیسم بود؛ یعنی آن نحله فکری که وارد اروپای غربی شده‌است. وقتی نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که جریان سرمایه‌داری هم، رفرنس فکری‌شان مارکس است. این جریان وقتی‌ از روسیه تزاری وارد ایران می‌شود، درست 180‌درجه با آن نحله که وارد اروپا شده‌است فرق می‌کند. پس چپی که در ایران هست، به‌واسطه روسیه تزاری، یک چپ مرگ‌آساست. از طرفی دیگر هم، جامعه ایران به‌طورعمده در دوران‌های گذشته تا دهه‌های‌50 یک جامعه سنتی است که اساس جامعه بر کشاورزی و باغ‌داری است. این خاستگاه اجتماعی باعث می‌شد که جریان چپ در دوران پهلوی‌ها در جریان اجتماعی حضور قدرتمند داشته ‌باشد و هیچ رقیبی نداشته باشد. همان‌طور جریان‌های مذهبی نمی‌توانند با آن رقابت کنند، نه در اداره جامعه و نه در جریان فکری؛ به‌طوری‌که ایران یکی از مهم‌ترین خاستگاه‌های جریان چپ می‌شود. این را شما بعد از شهریورماه‌1320 می‌بینید که قدرت مرکزی تضعیف شده‌است. این‌جا جریان چپ خیلی منظم و دقیق در همه ارکان حکومت نفوذ و بروز دارد؛ اما همین نگرانی‌ها و دلواپسی‌ها باعث شد که بعد از شهریورماه‌1320 نیروهای مذهبی به‌خودشان بیایند و بجنبند و تکاپو داشته باشند و اگر این تکاپو صورت نمی‌گرفت؛ حتماً حوزه‌های عقیدتی و حوزه‌های فرهنگی ایران و تشیع تحت تأثیر تغییر این جریان فکری قرار می‌گرفت. شما در حوزه علمیه قم صدای حزب توده را می‌شنوید؛ که مثلاً کسی در این حوزه و در لباس روحانیت می‌خواهد اندیشه‌های این‌ها را گسترش دهد و همین برای مرجعیت و برای روحانیت بسیار خطرناک جلوه داده شد؛ چون‌که این‌ها آمده‌اند در قم و خاستگاه تشیع، فعالیت می‌کنند. همچنین، این‌ها جریان‌هایی داشتند؛ مانند نقش آن‌ها در 28 مرداد و بعد از آن؛ حضورشان در مراکز کمیسیون نظامی. این دوره بسیاری از رهبران حزب توده در ارتش شاهنشاهی هستند و این درحالی‌است که حکومت دارد با آن‌ها مبارزه می‌کند.

 

علت اینکه گروه‌های مبارزِ شکل‌گرفته پس از سال1342 بیشتر به مشی مسلحانه گرایش داشتند، در چه عواملی ارزیابی می‌کنید؟

سال1342 که نهضت اسلامی شکل گرفت؛ نقطه‌ای است که حاکمیت پهلوی با حرکت مردمی و اجتماع مردم روبه‌روست و این‌جا چند تفکر به‌وجود می‌آید؛ اول همین نسل نواندیشِ نوگرایی که در داخل دانشگاه‌ها هستند. این‌ها به این مدل رفتار حاکمیت پهلوی اعتراض دارند و می‌گویند رژیمی که این‌طور مردم را سلاخی می‌کند و این‌طور حرکت‌های مردمی را سرکوب می‌کند و آن‌ها را زندانی می‌کند؛ با این رژیم، با زبان فرهنگ و مسالمت نمی‌شود صحبت کرد و باید برویم به‌سمت مبارزات قهری. بخشی از همین اندیشه‌های مبارزات مسلحانه را ما در دهه‌1330 و در بقیه‌السیف جریان‌های دینی داریم که اسلامی هستند. رزم‌آرا و فدائیان اسلام هم می‌گفتند مبارزات باید قهرآمیز باشد و کارشان خیلی اساسی و مهم بود. پس این‌ها در ظرفیتِ نهادهای فرهنگی‌دینی هم حضور داشتند؛ اما یک جاهایی کم‌رنگ و یک جاهایی پررنگ بود. بعد از 15‌خرداد و شکل‌گیری جریان‌های مختلف اسلامی، قاعده این‌ها بعد از تبعید امام، کارهای اساسی و ترور است. حالا یا نگاه این‌هاست و یا نگاه کسی که از دیدگاه امربه‌معروف نگاه می‌کند؛ اما نگاه چپ در این مقطع یک نگاه کم‌رنگِ مسلحانه است. در این مقاطع ما از کارهای عملیاتی چپ هیچ خبری نداریم؛ اما این اندیشه و این فرهنگی را که در کارهای مسلحانه مد‌نظرشان بوده‌است، در اروپا می‌بینیم؛ اما وقتی که باز جلوتر می‌آییم، سازمانی به‌نام مجاهدین خلق(منافقین) شکل می‌گیرد. رهبران این‌ها در ابتدای کار یک ترکیبی از جریان‌های دینی، ملی‌گرایی و ناسیونالیستی می‌آورند و ترکیب همان ترکیب است؛ از این‌جهت که 15‌خرداد به‌وجود آمده‌است و نگاهشان این است که باید با دین به مبارزه شاه برویم. از یک‌سو هم یک نگاه ناسیونالیستی که در واقع در بخشی از این‌ها وجود دارد و از سوی‌دیگر، استبدادی که محمدرضا‌شاه از خودش به‌خرج می‌دهد و هرگونه نصیحت و صحبت و خیرخواهی را نمی‌پذیرد، دست‌به‌دست هم می‌دهد و بسیاری از رهبران نهضت، ازجمله امام و آقای طالقانی و... را دستگیر می‌کنند. از آن‌جا که بسیاری از این‌ها دستگیر می‌شوند، می‌توانیم 15‌خرداد را یکی از مهم‌ترین مقاطع تاریخی بدانیم که نیروهای مذهبی اعم از چپِ کم‌رنگ و نیروهای ملی‌گرا در سطح نهضت آزادی در مقابل سیاست‌های شاه واکنش نشان دادند. از این‌جا به‌بعد جوانانی که در قالب سازمان مجاهدین خلق(منافقین) ظهور و بروز پیدا می‌کنند به سمتی می‌روند که مدل‌های مبارزه‌شان را بر اساس کار گروهی، سازمانی، به‌صورت زیرزمینی و مخفی طراحی می‌کنند؛ همین‌طور یک بخشی از شالوده فکری آن‌ها هم اسلام بود؛ اما اساساً این‌ها بدین‌خاطر به فاز مسلحانه رسیدند که از روی حرکت‌های اجتماعی بود. وقتی به پایتخت یعنی تهران نگاه می‌کردند، می‌دیدند که از هر جای این شهر، فقر می‌بارد. گروه‌هایی تشکیل می‌دادند که استمرار داشت و می‌رفتند پایتخت را می‌گشتند، حاشیه شهر را می‌دیدند و اساساً هر کسی که به این اردوها جذب می‌شد و می‌رفت و این‌ها را می‌دید، اگر از آن‌ چریک در نمی‌آمد باید تعجب می‌کردیم؛ یعنی آن‌قدر وضع اجتماعی آن‌ روز ایران، مخرب بود. از این طرف این‌ها یک کادری هم تربیت کرده‌اند؛ نسل دانشجو که مخاطبشان است. دانشجویی که به‌نوعی یک احساس مذهبی هم به خودش می‌گیرد و خیلی از این‌ها مانند آقای ناصر صادق و حنیف‌نژاد و سعید محسن؛ به‌طورعمده خاستگاهشان یک خاستگاه دینی در خانواده و والدین و جامعه بوده‌است. سازمان از روی گرایش‌های دیگری به‌سمت چپ رفت؛ ولی از آن‌جایی‌که نگاه‌های اجتماعی به فعالیت‌های سیاسی جامعه داشتند، این نگاه سیاسی وقتی آمد، باورهای اعتقادی و عقیدتی آن‌ها را فرو ریخت؛ که مثلاً اسلامی که روحانیت از آن دم می‌زند، کجاست و کجا می‌تواند به کمک جامعه و مردم بیاید. بعد، نگاهش به امام بود که امام فرد است و تشکیلات و سازمانی ندارد و در حالت عادی با یک‌گل بهار نمی‌شود. تا زمانی‌که تمام روحانیت همگام و همراه با جریان اجتماعی نشوند، انقلاب اسلامی نمی‌شود. ازطرفی‌هم به امام این اعتقاد و باور را نداشتند و به‌همین‌‌خاطر به‌این‌سمت رفتند که چارچوب‌های مبارزاتی علیه حکومت پهلوی را بررسی کنند. خودشان تجربه کار مسلحانه و چریکی  نداشتند و کار چریکی در دنیا و در آن مقطع، ادبیاتش در اختیار چپ بود؛ یعنی شما در دهه‌50 در کوبا و در چین و در جاهای مختلف و همین‌طورکه جلوتر بیاییم جریان سیاهکل، مدل‌های انقلاب‌های چپ در دنیای چپ اتفاق می‌افتاد تا اینکه در دنیای سرمایه‌داری.  این‌ها می‌گفتند که ما هم مشکلاتی درکشور داریم و این‌ها از همان مدلی است که در چین و در کوباست. این‌ها به‌سمتی رفتند که می‌گفتند ما به‌خاطراینکه به‌یک درمان اجتماعی برسیم، باید حتماً از مجموعه تجربه‌های چریک‌های دنیا تبعیت کنیم و مدل‌برداری کنیم. آمدند و نشستند در جریان‌های مبانی و مجموعه کارهای جعفر علایی و مانند این‌ها و شروع کردند به ترجمه‌کردن و چاپ‌زدن و از روی آن‌ها راهبرد و راهکار برای خودشان درآوردن. همین باعث‌شد که وقتی این‌ها آن‌قدر جذب جریان چپ شدند، شاید ابتدا فکر نمی‌کردند این مسیر، آنان را به سمتی می‌برد که هویت اصلی‌شان که با اسلام است در تضاد بیفتد. به‌یک سمتی رفتند که گفتند خب ادبیات دنیای چپ آن‌قدر در مبارزه با دیکتاتورها قوی و خوب است که ما هم این را استفاده می‌کنیم. این تا نسل 1350 که آن‌ها هم خودشان یک‌سری باورهای دینی داشتند، با یک حرکت آرام و خطی صورت می‌گرفت؛ اما نسل بعدی این‌ها که سازمان مجاهدین خلق(منافقین) هست، نسلی بودند که به‌این قیدوبندی که نسل اول به خرج می‌داد دیگر هیچ تعصبی نداشتند و می‌گفتند که دنیا را، چپ «کن فیکون» کرده‌است و همه دیکتاتورها را این سبک مبارزه به‌زیر کشانده ‌است. ما چرا در ایران آن‌قدر خودمان را درگیر دین می‌کنیم. دینی که در نگاه چپ و در آن مقطع، افیون توده‌ و مخدر جامعه و آرام‌بخش است. این نگاهی که به‌ بخشی از روحانیت پیدا کردند، این بود که این‌ها هم مؤید سلاطین هستند؛ یعنی به‌این‌سمت رفتند که بخشی از روحانیت را که توانست به رهبری امام این صحنه را به‌وجود بیاورد و پرچمدار باشد، برنمی‌تابیدند. می‌گفتند روحانیون هم همان تعابیری که شاه وضع کرده است مانند ملاکین را قبول دارند و باهم همدست هستند. خب وقتی که این‌طور شد به‌سمتی رفتند که اساس این تشکیلات با بن‌مایه‌های دینی و سرمایه‌های مذهبی شکل گرفته‌است و باید به‌صورت آرام این حرکت‌های مذهبی را به‌سمت مارکسیسم ببرند؛ بنابراین رفتند و یک جزوه سبزی را تدوین کردند.
بعد به‌این‌سمت رفتند که بخشی از این حرکت اجتماعی متوجه روحانیت است؛ اما آن‌ها همگام با مردم نیستند. نقدهایی هم که به نظام دینی و شبکه‌های دینی و مجموعه جریان دینی داشتند، طلبکارشان می‌کرد که بروند به‌سمت جریان مارکسیستی و بگویند اسلام علم مبارزه ندارد و اسباب این‌کار در دست چپ است.

گرایش‌های علنی مارکسیستی در سازمان چه‌تأثیری بر مبارزین مذهبی گذاشت؟

سازمان از ابتدا مدل و الگویش یک جریان چپ است و می‌گوید از روستاها شروع کنیم تا به طبقه شهری برسیم؛ یعنی حتی در حوزه نظری و رفتار عملیاتی هم چپ هستند. بخشی از این‌ها که آرام‌آرام به‌سمت مارکسیسم‌شدن می‌روند، بسیاری‌شان عملاً در سال1351 مارکسیسم شده‌اند؛ اما چون از امکانات و استعدادهای جریان‌های مذهبی خیلی استفاده می‌کنند، می‌گویند اگر الان‌ بحث عقیدتی‌مان برای این‌ها مشخص شود، از بسیاری از امکاناتشان نمی‌توانیم استفاده کنیم؛ چون نیروهای مذهبی شبکه‌های گسترده‌ای بودند که در اختیارشان بود. چیزی که در خاطرات و اسناد هست این است که بسیاری از نیروهای مذهبی به‌خاطراینکه این‌ها کار و تلاش می‌کنند، امکانات و مکان زیادی در اختیارشان می‌گذاشتند. آقای طالقانی و بسیاری از بزرگان همراهی خوبی با این افراد داشتند. این درحالی‌بود که نیروهای چپ حتماً نیاز داشتند با بانک‌زنی و سرقت، منابع مالی برای خودشان درست کنند، ولی این‌ها با همراه‌بودن نیرو‌های مذهبی می‌توانستند راحت منابع مالی‌شان را تأمین کنند. اما به‌تدریج مشخص شد که این افراد هیچ تقیدی به مسائل مذهبی ندارند و به نیروهای مذهبی به‌عنوان یک ابزار نگاه می‌کنند و می‌خواهند به منافعشان برسند. از این‌جا‌بود که روحانیت که جریان توده‌های کشور را سامان‌دهی می‌کرد، پشت آن‌ها را خالی کرد و ارتباط را کامل قطع کرد. حالا ممکن است که بعضی‌ها به اعلام فتوای نجاست مارکسیست‌ها و نقل آن نقد داشته باشند؛ ولی روحانیون خیلی با این‌ها مسالمت‌آمیز و انسانی برخورد کردند. اما آن‌ها به‌این‌سمت رفتند که شمار نیروهای مذهبی را از روند مبارزه حذف بکنند؛ به‌طورمثال بعد از اینکه تسویه‌های سازمانی را انجام دادند، وحید افراخته آیت‌الله طالقانی را نیز تهدید کرد و چیزی حدود 84 نفر از نیروهای سازمان رفتند و کادرهای رهبری‌شان مارکسیست شدند. وقتی این‌ها مارکسیست شدند علناً هرکس را که دیدند به این کارشان اعتراض می‌کند، تهدید کردند که به گلوله نیاز دارد و این را به‌گردن شاه انداختند؛ مثلاً به آقای طالقانی که سال‌ها از سازمان حمایت کرد، گفتند که پروژه شهیدسازی برای تو راه می‌اندازیم؛ برای ما کاری ندارد!

تقابل نیروهای سازمان مجاهدین خلق(منافقین) با نیروهای مذهبی چگونه به‌وجود آمد؟

وقتی‌که این دگردیسی و این تجدیدنظر‌طلبی در سازمان به‌وجود می‌آید و رسماً اعلام می‌کنند که اسلام نمی‌تواند ما را به‌سمت هدایت و حکومت ببرد؛ هر آنچه که در خفا و در پنهان و در آشکار به‌اسم مارکسیسم داشتند، در قالب بیانیه‌شان ابراز کردند. اما نیروهایی مذهبی نیز بودند که در قلب سازمان حضور داشتند و حضورشان خیلی عمیق بود؛ یعنی سازمان همه‌شان مارکسیست نشدند و افرادی از آن‌ها جداشده و با نهضت امام همراه شدند. اما سازمان زمانی هم که می‌توانست در مسیری که امام ترسیم کرده‌است همراه شود و یک سنگ و یک مانعی را بردارد، می‌فهمد که با ملت اسلامی و نظام اسلامی هیچ تشابهی ندارد؛ بنابراین نیروهای مذهبی آمدند و خودشان را در چند‌زمینه مجهز کردند. اول این گروه‌ها را داریم؛ مانند امت واحده که فلق و... بود. این‌ افراد کسانی بودند که از درون سازمان بیرون آمدند و رفتند گروه‌های دیگر را راه‌اندازی کردند؛ با این‌تفاوت که امام را به‌عنوان مرجع فکری و سیاسی و علمی خودشان پذیرفته بودند. این‌ها بقیه‌السیف سازمان هستند؛ یعنی بخشی با محوریت سازمان رفتند و مارکسیست شدند، اما بخشی از این‌ها از درونشان آمدند و یک تئوری اسلامی را پذیرفتند و بدون علقه‌ای به گذشته، فقط اینکه تجربه‌های مبارزاتی‌شان در این‌بخش همراه و همگام شد.

 

چرا سازمان در سال‌های 56 و 57 که به‌انقلاب اسلامی ختم می‌شود و نهضت امام شکل گرفته و مردم دارند به‌ مبارزات و تظاهرات خیابانی می‌روند، اعتقاد دارد که مشی مسلحانه را باید کنار بگذاریم و باید کار سیاسی کنیم؟

در طول سال‌هایی که سازمان کار تشکیلاتی کرد؛ تنها نتیجه‌اش تنیدن پیله‌ای به دور خودشان بود. تشکیلاتی که نتوانست در طی سالیان سال یک تظاهرات چندهزارنفری راه بیندازد. خب سازمان هیچ‌موقع این ظرفیت را نداشت، چون مردم در این‌سال‌ها اسلامی سیاسی را که مد‌نظر امام است، پذیرفته بودند. صحبت‌های امام در طی این پانزده‌سال و بخشی از حامیان نهضت آزادی به این‌باور رسیدند که اسلام سیاسی می‌تواند اداره جامعه را به‌دست گیرد و می‌تواند حکومت درست کند و قدرت به‌وجود بیاورد؛ اما سازمان در این سال‌ها هنوز هم که هنوزست باورش این است که با حرکت‌های مردمی که از آن به حرکت‌های کور تعبیر می‌کنند، نمی‌شود حاکمیت را ساقط کرد و می‌گفتند ما هر موقع مردم را به خیابان بیاوریم، از آن‌طرف هم آن‌ها را آماده می‌کنیم که کسی مثل محمدرضا‌شاه قتل‌عام‌‌شان کند. به‌جای‌اینکه خودشان بیایند و کادرسازی بکنند و مردم را همراه بیاورند، می‌گفتند ما می‌خواهیم برویم کسانی را که مانع اصلاحات اجتماعی و سیاسی هستند و همچنین اگر پایه هستند بزنیم، تا خودبه‌خود درست شود؛ مانند زندی و دیگران را که ‌زدند؛ در صورتی‌که این‌ها آدم‌های درجه سه و چهار بودند. اما وقتی‌که منظومه فکری آن‌ها بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تبلور پیدا کرد، به این مسائل نقد و نظر داشتند؛ حتی همین حرکت بزرگ اجتماعی که روحانیان و همین مراجع فکری و همین علما توانستند مثلاً در سالروز شهادت آقا‌مصطفی خمینی راه بیاندازند، اصلاً برایشان باور‌پذیر نبود. از این‌جهت یکی از دلایل شکل‌گیری تفکر ترور در اندیشه این‌ها همین است و اسنادی نیز از آن باقی مانده‌است. اولین تروری که این‌ها ساختند و هدایت کردند، مربوط به سال‌1357 و آقای بهشتی بود که می‌خواستند ایشان را بزنند. آن‌بخشی از روحانیت که همگام و پیشرو با مبارزه هست، احساس می‌کند که این‌ها می‌خواهند در خانه‌های تیمی سربازگیری کنند. روحانیون مترقی نیز در مسجد یک مجموعه گسترده راه‌اندازی می‌کنند؛ لذا یک رقابت به‌وجود می‌آید و می‌خواهند که روحانیت مترقی را حذف کنند؛ یعنی این ترورهایی که بعد‌از انقلاب شکل گرفت و هست، طرح و برنامه‌ریزی سازمان مجاهدین خلق(منافقین) است که به‌دلیل همین رقابت به‌وجود آمده‌است. سازمان از سال‌های 1341 تا 1357 چند ایده و باور خودش را به جامعه عرضه کرد. این نکته را بگویم که در جامعه آن‌روز چند جریان فکری وجود داشت: یک بخش، جریان فکری امام است، یکی، جریان سازمان مجاهدین خلق(منافقین) و یکی به‌نام حزب توده و بخش دیگر به نام جبهه ملی. همه این‌ها در طی 14‌سال یا ده‌سال رقابت باهم، وقتی‌که سال 56 و 57 می‌شود، جامعه به اندیشه‌های امام جواب مثبت می‌دهد، یعنی پاسخی که جامعه در طول چند سال می‌دهد و آن‌هم این است که مردم با امام همراه شدند. این در واقع، جریان رقبا را خیلی برافروخته کرد و بدین‌ترتیب است که سازمان مجاهدین خلق(منافقین) تصمیم می‌گیرد که پیشگامان نهضت را ترور ‌کند و نقشه ترور شهید‌بهشتی را از سال‌54 می‌کشد. در جریان مبارزه قبل از انقلاب نتوانستند؛ اما وقتی که انقلاب شد و حکومت شد و دیدند که این آدم چقدر قابلیت و ظرفیت دارد که جامعه را اداره بکند؛ سال‌60 به‌این‌نتیجه و استراتژی رسیدند که رهبران بسیج‌کننده، نقشی در جریان حکومت اسلامی و انقلاب دارند. این‌ها تصورشان و باورشان این‌بودکه انقلاب متکی به این رهبران است در‌حالی‌که انقلاب، در عمق و جان و باور مردم حضور داشت و وقتی که باور مردم شکل گرفته است، وابستگی به افراد ندارد. بنابراین دیدیم که سازمان هم آمد در بخش رهبران انقلاب برنامه‌ریزی کرد که آن‌ها را بردارد و همچنین درخصوص آمریکایی‌ها و گفتند که چند مستشار آمریکایی را هم بزنیم؛ نه‌اینکه آن‌ها مستشار آمریکایی بوده‌اند و ضدایران؛ بلکه می‌گفتند در رقابتی که بین دو بلوک شرق و غرب هست، ما باید به بلوک خودمان کمک کنیم و مستشار آمریکایی زمینه‌ای برای قدرتمند‌شدن آمریکا در ایران است. بعد از انقلاب هم آمدند و این خشونت را باز اجرا کردند. بعد از انقلاب، دیگر جنبه انتقام‌گیری از مردم به‌وجودآمد به‌این‌خاطر که چرا شما (مردم) محور اندیشه امام را انتخاب کردید؟!

ارزیابی شما از فعالیت‌های سازمان مجاهدین خلق(منافقین) در پیشبرد مبارزه‌با رژیم پهلوی چگونه است؟

اولاً، آن شرایط خفقان و رعب‌ و وحشتی که حکومت پهلوی در جامعه فراهم کرده بود، در‌جهت‌اینکه این وحشت کم شود و شکسته شود؛ علی‌القاعده هرکسی که در روند مبارزه است از جمله دانشجویی که سر کلاس است و می‌آید اعتراضی می‌کند؛ این حتماً در این روند مؤثر است و نقشی جزئی دارد. سازمان هم علی‌القاعده نقشی در شکسته‌شدن فضای رعب ‌و‌ وحشت دارد. نمی‌توانیم بگوییم هیچ نقشی ندارد؛ اما از طریق خانه‌های تیمی و شبکه‌های زیرزمینی شما نمی‌توانید یک حاکمیتی را ساقط کنید. این‌جاست که ما می‌بینیم اگر برای سازمان یک نقشی هم در روند انقلاب تعریف کنیم، آن‌ها انتظار دارند با این تشکیلات خانه‌های تیمی حکومت پهلوی را ساقط کنند و در آن‌صورت حتماً خودشان جایگزین آن شده و بدین‌ترتیب ایده‌هایشان را می‌توانند طراحی و مدل‌سازی کنند. آیا این ایده از خانه‌های تیمی فراتر رفت؟ مثلاً در فوت دکتر‌ شریعتی که بخش عظیمی از جامعه فرهنگ همگام با انقلاب شدند؛ این‌ها نقشی داشتند؟ در شهادت آقا‌مصطفی و 22‌بهمن تبریز و 19‌دی قم این‌ها نبودند و دیده نمی‌شدند؛ یعنی در یک‌جایی که می‌بینند خیلی دارند کم می‌آورند، یک پلاکاردی دست جوانی می‌دهند و آن ‌را وسط جمعیت می‌برند که آن را بالا بدهد و بگویند که ماهم هستیم! یعنی انقلاب به یک‌سمتی رفت که دیگر نمی‌توانند بگویند مثلاً خواسته‌های مردم توسط گروه‌ها و سازمان‌ها راهبری و همراهی می‌شد و مردم هم با این‌ها بودند؛ خیر. باورهای مردم و گرایش‌های مردم و جامعه به سمتی رفت که امام را به‌عنوان تجسم‌بخش خواسته‌های تاریخی‌شان دیدند؛ لذا بعضی از گروه‌ها اگر بیایند و بگویند که ما در انقلاب نقشی داشتیم؛ از نگاه خودشان است و داستان مولوی است که می‌گوید فیلی را دیدند و هرکسی تعریفی از آن داشت. این‌طور نیست که بگوییم سازمان نقشی داشته است؛ وقتی که شما خارج از این چارچوب‌های گروهی و جریان‌ها نگاه کنید، گروه‌ها نمی‌توانند آن‌قدر فضاسازی و جریان‌سازی کنند؛ بلکه فقط باید یک جریان فکری به نام تشکیلات تشیع در ترجمان امام خمینی، در تحولات داشته باشند. جالب است که بخشی از این دانشجوها که در سال‌ 42 به خدمت امام رفتند، به امام گفتند که آقای خمینی با این روند نمی‌شود که مبارزه کرد و ارتش مسلح است و مردم را قتل‌عام می‌کند. بعد امام به این‌ها می‌گوید که بروید و کار فرهنگی بکنید؛ من به این‌ها می‌گویم که دست از ماشه بردارند! بعد این‌ها پوزخندی می‌زنند که یعنی‌چه؟ مثل اینکه آقای خمینی نفسش از جای گرم در می‌آید! یعنی چه که شما بروید کار فرهنگی کنید و من ‌به ارتش می‌گویم دست از ماشه بردارد؟! بعدها که در سال‌57 حکومت نظامی می‌شود و مردم وارد خیابان‌ها می‌شوند و ارتش خودش را درگیر با مردم نمی‌کند؛ این‌جاست که به پانزده‌سال پیش می‌رسند. علناً می‌بینند که ایده امام تحقق پیدا کرد؛ یعنی آن‌قدر جریان فرهنگی انقلاب و نهضت مبارزه لو رفت که خود ارتش هم تسلیم خواست‌های مردم شد؛ چون ارتش مال همین جامعه است و ارتشی نیست که وابستگی به بدنه جامعه و بدنه ارزشی و فرهنگی جامعه‌اش نداشته باشد. از آن‌جهت که سازمان نتوانست در این رقابت یک جریانی برای خودش به‌وجود بیاورد در قبل از انقلاب، شما می‌بینید که بعد از انقلاب در تمام میتینگ‌هایشان خیلی تلاش ‌کردند که آدم جنگ‌جو تربیت کنند و فقط توانستند کلاً دو‌هزار نفر تربیت کنند.