جواد صبور هم می گوید :
" یک روز یادم هست یک ظرف بزرگ بامیه زولبیا با پول خود خریدند و با هم به زندان بردیم . ابوالفضل تمام آن ظرف بزرگ بامیه و زولبیا را به زندانیان منافقین داد و گفت : شما در سال های قبل از ماه مبارک رمضان بامیه می خوردید ، الان ولی به جهت اشتباه خودتان در زندان هستید .
واقعاً دلسوز بود و دلش برای آنهایی که در دام گروه هایی مثل سازمان به اصطلاح مجاهدین خلق ، فرقان ، کمونیست ها و از این قبیل گروه ها گرفتار می شدند ، می سوخت ."
حجت الاسلام میکاییل عصایی می گوید :
" من شاهد بودم که او چقدر برای این انسان ها و جوانانی که گرفتار گروه های منحرف شده بودند ، دلسوزی می کرد و از هر راهی که امکان داشت سعی می کرد آنها را به راه راست برگرداند و مثل یک رفیق و دوست هر آنچه لازم بود تا آنها هدایت شوند ، انجام می داد و تا جایی که امکانش بود در راه اصلاح آنها سعی و تلاش می کرد ."

دعوت به آموزش و پرورش :
بعد از پیروزی انقلاب ، بزرگانی چون آیت الله دکتر بهشتی ، دکتر باهنر و رجایی کسانی بودند که با توجه به این که از قبل از پیروزی انقلاب هم در سیستم آموزش و پرورش بودند به خوبی از ضعف های سیستم آموزش و پرورش آگاه بودند .
به طور مثال با این که قبل از انقلاب هم کتاب دینی در سیستم آموزشی مدارس قرار داشت ، ولی مطالب آن در سطح خیلی ابتدایی تدریس می شد و مطالب آن در این خلاصه می شد که ما چند امام یا پیامبر داریم ؟
تازه این مطلب هم به جهت زحماتی بود که شهید دکتر بهشتی و باهنر با به جان خریدن تهمت های فراوان از نیروهای مذهبی ، وارد سیستم آموزش و پرورش قبل از انقلاب شده و توانسته بودند در حد امکان این مطالب را وارد چرخه ی آموزش کتاب های مدارس کنند و در مقابل عده ای از افراد غافل هم آنها را متهم می کردندکه در سیستم شاهنشاهی فعالیت می کنند !
ولی امام همیشه پشتیبان آنها بودند و چه زیبا هم بعد از شهادت دکتر بهشتی به ایشان لقب " شهید مظلوم " دادند و به واقع هم همین طور بود و مظلومیت ایشان آنچنان بود که زیر شدیدترین هجمه قرار داشت ، ولی امام هیچگاه او را تنها نگذاشت .
بعد از انقلاب با وجود چنین بزرگانی که خود بهترین کارشناس مسائل آموزشی بودند ، برخی از دروس جدید طراحی شد تا همگام با پیروزی انقلاب ، افکار و عقاید جوانان را هم در راستای تعالیم اصیل اسلامی قرار دهد . یکی از این مباحث درس بینش اسلامی بود .
در حالی که درس بینش اسلامی در سیستم آموزشی تعریف شده بود و جزو برنامه های درسی به خصوص دوره ی دبیرستان قرار داشت ، ولی هنوز کتاب این درس آماده نشده بود ؛

به همین علت تا آماده و چاپ شدن این کتاب ، معلمین درس بینش باید با رجوع به مطالعات و سطح سواد شخصی خود این درس را آموزش می دادند .
به همین علت هم برای آموزش و پرورش در آن مقطع زمانی پیدا کردن چنین اشخاص و معلمین ، کار خیلی سختی بود به خصوص این که در اوایل سال های انقلاب گرایش به برخی گروه ها هم خیلی زیاد بود و این افراد اگر گرایش های منحرفی می داشتند ، افکار جوانان را هم به انحراف می کشاندند .
بر این اساس بود که آموزش و پرورش اردبیل و متولیان آن که خود از نیروهای اصیل انقلابی بودند ، ابوالفضل پیرزاده را جهت تدریس بینش اسلامی و همچنین درس قرآن به سیستم آموزشی دعوت کردند و با توجه به علاقه ی زیادی که ایشان به کار تدریس و ارتباط با نسل جوان داشتند ، قبول کردند و به عنوان دبیر درس بینش اسلامی و قرآن شروع به تدریس در دبیرستان های اردبیل کردند .
آقای سید علی اکبر اجاق نژاد درباره ی این علاقه او به قشر جوان خاطره ای را نقل می کند :
" زمانی که من در آستارا بودم (بعد از پیروزی انقلاب) روزی ابوالفضل با من تماس گرفت و از من خواست تا به اردبیل بیایم . من به او گفتم که به جهت مسئولیتی که دارم فردا نمی توانم ، ولی وسط هفته می آیم . همان طور که گفته بودم وسط هفته به اردبیل آمدم و به دیدار ابوالفضل رفتم و از کاری که گفته بود پرسیدم .
ابوالفضل گفت : سید علی اکبر! خیلی از جوانان محله را هر روز می بینم که بی خودی وقت شان در کوچه و خیابان تلف می شود ، اینها را در مسجد جمع کرده ام تا برایشان کلاسی داشته باشم ، خواستم بیایی و با این جوانان کمی صحبت کنی .
من گفتم : چشم ، من جاهای زیادی رفتته بودم و روان تر از ایشان صحبت می کردم ، به همین علت ابوالفضل می خواست تا من درباره ی تشکیل این کلاس با جوانان صحبت کنم . ابوالفضل عده ای از جوانان را که اکثراً 16 ، 17 و 18 ساله بودند و حتی در میان آنها چند جوان 20 ساله هم بود در مسجد جمع کرد .
من هم عده ای دیگر از جوانان را که از قبل آشنایی داشتم به مسجد نواب صفوی دعوت کردم . بین این جوانان همه جور آدم وجود داشت . اعم از جوانانی که نماز می خواندند و یا این که اصلاً نماز نمی خواندند و به این ترتیب نطفه ی اولیه کلاس شکل گرفت و رفته رفته با همه ی این جوانان دوست و رفیق شدیم .
ابوالفضل برای این جوانان کتاب های جهان بینی استاد شهید مطهری را به زبان ساده تدریس می کرد و جوانان هم عاشق ابوالفضل شده بودند و آنچنان به او احترام می گذاشتند که شاید حتی به پدرشان هم چنین احترامی نمی گذاشتند و کلاس ها با نظم و انضباط زیادی برگزار می شد .
کلاس های شب جمعه ی ایشان که همیشه با نوعی حالت گریه برگزار می شد و جوانان هم به دور او حلقه می زدند ، خیلی دیدنی و تأثیر گذار بود ."

دیدار با امام خمینی :
حوریه پیرزاده درباره ی دیدار ایشان با امام خمینی (ره) چنین می گوید :
" روزی که قرار بود ابوالفضل به همراه عده ای از دوستان و طلاب به دیدار امام بروند ، در خانه ی یکی از خواهرانم که در تهران ساکن هستند ، غسل کرده بود و زمان دیدار با امام ، ابوالفضل آن قدر تقلا می کند تا این که خود را در جلوی همه ی طلاب و دوستانش قرار می دهد ."
ایشان به نقل از ابوالفضل چنین می گوید :
" آن قدر در جلو قرار گرفته بودم که دیگر درست روبروی امام بودم ، تا جایی که زانوهایم به زانوهای امام رسید . وقتی زانوی امام را لمس کردم در یک حال و هوای دیگری قرار گرفتم ، انگار اصلاً در این دنیا نبودم ، به آسمان نگاه می کردم ، بالا را نگاه می کردم و در حالی که نشسته بودم دست هایم را به طرف زانوهای امام بردم و آنها را لمس کردم .
امام وقتی این صحنه را دید دستش را به صورتم کشید ، وقتی دست امام به صورتم کشیده شد سه بار صلوات فرستادم و امام لبخند زد و به من نگاه کرد . وقتی که دیدم امام به من نگاه می کنند به ایشان گفتم : امام دعا کنید که من شهید شوم ، من آرزوی شهادت دارم . امام هم برایم آرزوی موفقیت کرد ."
آقای حجت الاسلام میکاییل عصایی می گوید :
" زمانی که امام در تبعید بود و حتی نگهداری رساله و عکس امام هم قدغن بود ، گاهی با هم درباره ی امام صحبت می کردیم . روزی ابوالفضل به من گفت : آیا می شود روزی ما امام خمینی را ببینیم ، بعد بمیریم . و چه زیبا هم به آرزویش رسید ."
فصل هشتم : « ویژگی های اخلاقی »
توجه به علم و پیشرفت :
آقای اسماعیل علی اکبری در زمانی که ابوالفضل به تدریس درس بینش اسلامی و قرآن در مدارس دبیرستان مشغول بود ، معلم پرورشی بود و به همین علت جزو نزدیک ترین افراد در مدرسه به او بوده است .
اسماعیل علی اکبری می گوید :
" ابوالفضل با این که در سپاه مسئولیت زیادی داشت ، ولی به درخواست آموزش و پرورش هم لبیک گفته بود و در هفته چند ساعت در دبیرستان تدریس می کرد . در آن زمان آقای صفرپوری در اردبیل بود که به عنوان مخترع مشهور بود . روزی ابوالفضل 10 الی 15 نفر از همکاران را جمع کرد و ما را به ملاقات این آقا برد و از آنجایی که این آقای صفرپور مورد توجه مسئولان قرار نداشت ، ایشان از ما خواست که به او نشان دهیم که خیلی برای ایشان احترام قائل هستیم .
ما رفتیم و نیمی از یک روز را پیش این آقای صفرپور نشستیم و او برای ما از اختراعاتش توضیح داد . ابوالفضل با این کار می خواست به آقای صفرپور نشان دهد که ما برای علم و اختراعات و این جور مسائل ، احترام و ارزش زیادی قائل هستیم . "
صراحت لهجه در بیان حق :
نادر سلیمان زاده می گوید :
" ابوالفضل فردی صریح بود ، بی هیچ ملاحظه و گذشتی . او آنچه را که درست تشخیص می داد بدون ملاحظه ی جاه و مقام بر زبان می آورد و به صراحت ابراز می کرد ، صراحت او دوست و غیر دوست نمی شناخت .
نیک به خاطر دارم شبی از شب های ماه رمضان سال 54 یا 55 پای سخنرانی فقیه فقید حاج آقای مروج بودیم در مسجد نواب صفوی ، موضوع سخنرانی ایشان به مناسبت ایام ، فقر و غنا بود و وظیفه ی اغنیا در قبال فقرا ، به ویژه در ماه مبارک رمضان .
ناگاه احساس کردم ابوالفضل سخت برآشفته است ، امکان پرس و جوی علت نبود ، طاقتش تمام شده بود ، دستش را بلند کرد و با صدای محکمی گفت : حاج آقا اجازه می دهید سؤالی بپرسیم ؟
حاج آقا مروج که چهره ی برافروخته او را دیده بود و احتمال می داد حرفی بر زبان آورد که مسئولیت سیاسی در پی داشته باشد ، لذا با ایما و اشاره تلاش کردند او را آرام کنند ، با این حال از او خواستند سؤالش را بپرسد .
ابوالفضل که آرامش خود را باز نیافته بود ، به تندی گفت : همه ی آنچه می فرمایید درست ، ولی اگر اغنیا حق فقرا را پایمال نکرده بودند ، فقیری یافت نمی شد تا نیازی به دستگیری از آنان باشد . مگر نه این است که امام علی (ع) فرموده است : هیچ جا ثروتی انباشته ندیدم ، مگر آن که در کنار آن حق مظلومی پایمال شده بود ."
آقای سید علی اکبر اجاق نژاد درباره ی این خصوصیت ابوالفضل خاطره ای نقل می کند و می گوید :
" مرحوم آیت الله مروج قبل از انقلاب در حوالی میدان شریعتی (مجسمه ی سابق) اردبیل خانه ای داشت که با توجه به این که وضع برادرانش در تهران بسیار خوب بود ، آنها این خانه را برای او خریده بودند و خانه بزرگ و زیبایی هم بود .
بعد از پیروزی انقلاب ، روزی ابوالفضل به من گفت : می خواهم پیش آقای مروج بروم و به او بگویم که این خانه ی مجلل در شأن شما نیست . من گفتم : آقای مروج حتماً خودش متوجه این مسئله است ، ایشان کسی نیست که متوجه به این مسئله نباشد .
ولی ابوالفضل گفت : ایشان هم وظیفه ای دارند ، ما هم وظیفه ای داریم ، می آیی بیا ، نمی آیی خودم تنها می روم . گفتم : باشه منم می آیم و با هم به خانه ی آیت الله مروج رفتیم .
ما اکثراً به خانه شان می رفتیم و با توجه به علاقه ای که مرحوم آیت الله مروج به ابوالفضل داشت ، زیاد هم با او شوخی می کرد و حتی گاهی مثل ما به او " ابی " می گفت . مرحوم آیت الله مروج بعد از سلام و احوال پرسی رو به ابوالفضل کرد و گفت : خیر اولا ابی ( خیر باشه ابی ، مخفف ابوالفضل)
ابوالفضل در جواب این حرف مرحوم آیت اللته مروج با قیافه ی خیلی جدی ، بر خلاف همیشه اصلاً تبسم نکرد و گفت : آقا امروز من اینجا آمدم یک تذکر جدی به شما بدهم . "
آقای اجاق نژاد می گوید :
" من در دلم اصلاً به این کار او راضی نبودم که این طور با آیت الله مورج صحبت کند و این لفظ را به کار ببرد . ولی آیت الله مروج با توجه به این که انسان بسیار بزرگواری بودند ، با تبسم گفتند : بفرما .
ابوالفضل گفت : آقا این منزل شما ، من و بچه های حزب الهی را سرافکنده کرده و سرمان را نمی توانیم بلند کنیم والسلام علیکم و رحمة الله .
زندگی و مبارزات شهید ابوالفضل پیرزاده(11)